تبليغاتX
.
رویای بودنت..

مدتیست در خواب من غوغا شده

یاد تو گمگشته ی این خوابه ناپیدا شده

مدتیست انگار این رویای بی فردا فقط

از قرار دیدن لبخند تو برپا شده

در میان کوچه های خوابه من گم می شوی...

می روی تا آسمان مهتاب مردم می شوی

در فراسوی نگاهم عکس دریا میکشی

چشم گریانم به یادت محو آن دریا شده

زیر باران های دلتنگی پریشان می شوم

زیر سقف سایه ات خاموش و پنهان می شوم

خنده ام را از تو دارم چونکه ای مهتاب من..

مدتی را با حضورت خوابه من زیبا شده

غصه را سر می دهم چون باز بیداری رسید

لحظه های بی تو و خورشید تنهایی رسبد

حس بودن باتو در خوابم چنان زیباست که در بیداری ام

من تمام لحظه هایم غرق در رویا شده


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت22:44توسط بهناز |
روزگار آبی...
دلتنگم..دلتنگتر از شب وحتی...

دلتنگ تر از شعر غریبانه ات...

دلم هوای کسی را دارد که تو بودی..

اما حالا تو خود نیستی..و او را گم کرده ای..

پس وقتی حتی تو خود را گم کرده ای..

من چگونه پیدایت کنم؟

او با تو نیست و من هوایش را دارم

او که قلب مهربانش وسیع ترین فاصله ها را یک قدم می کرد

او که در روزگار با هم بودنمان همانند من تنها

وهمانند من..غزلواره های شب را حفظ بود

او که در آن روزگار...

از لبخند زیبایش مثل شب های بارانی ام

باران صداقت می بارید..و با بیت بیتش

بند بند وجودم از عشق پر می گشت

کسی که از آسمانش ستاره می چید...

و در دامن تنهایی ام می گذاشت..

تو او را گم کرده ای ومن..

پیوسته در وجودت به دنبال او می گردم..

تو می گویی دوستت دارم اما باور نمی کنم..

چون او در تو نیست ..چون

او هیچ وقت به زبانش نمی آورد

و از سکوت پر معنایش می شد دوست داشتنش را فهمید

می دانم اگر بود نمی گذاشت...

اینگونه در کوچه های شب سر گردان شوم..

من با تو سخن می گویم اما بغضی درونم می گوید..

دلم..

برای عشق گمشده ام تنگ شده...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت18:55توسط بهناز |
کاش می شد دل به دریا داد و رفت...
زیر باران...عشق تنها ماند و رفت

همچو آواز درخت و برگ و گل

در خزان سرد آواز جدایی خواند و رفت

روزگار آنان که با من زیستند..

سمت دستان غروب پر داد و رفت

او که همچون جان خود می خواستمش..

عشق امروز را به فردا داد و رفت

گفت بی من تا ابد تنها بمان..

مشق شبهای مرا درد فراوان داد و رفت

همدم  دردم صدای مرغ عشق کوچکم

مرغ من آواز غم سر داد و رفت

گریه ام هر شب همین است و صدای ناله ام..

کاش می شد دل به دریا داد  رفت

مثل شبهای قشنگ کودکی..

دل به لامهای لالایی داد و رفت

+نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت13:56توسط بهناز |
شیفته
چنان محو آن لبخند نازم من

که هر لحظه در حال پروازم من

همان مجنون ژولیده حالم...

که این دوری و غم برچیده بالم

به دنبال عشقت دویدم دمادم

که بی تو نشستم به مرداب ماتم

شکستم ز عشقت در اعماق شبها

گریستم به یادت در آغوش غمها

دله تنگ خود را به دریا سپردم

که از داغ دلتنگی درین لانه مردم

ندانستی هرگز ز غوغای قلبم

ز یاد تو کوبد تپاتپ دمادم

نگفتم به هیچ کس ازین راز پنهان 

چکیدم چکیدم همانند باران

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت15:13توسط بهناز |
شبهای تنهایی......
این شبا در خلوت خود حس رفتن می کنم

مثل یک ماهی جدا از آب و دریا حس مردن می کنم

این شبا حس میکنم یک کهکشان..ابری شدم

همدم هر لحظه ی شبهای دلتنگی شدم

اشک داغ در قاب چشمم شعله بر در می دهد

این شباحسی درونم گریه بر سر می دهد

آرزو هایم همه در حال مرگ و رفتن است

این شبا یک آرزو دارم که آن هم مردن است

روزگار برد آنکه با من بود و با من می نوشت

این شبا آن هم ماند با من جدایی را نوشت

ناامیداززندگی باگامهای خسته ام در کوچه حیران می شوم

این شبا تنهای تنها محو باران می شوم

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت12:49توسط بهناز |
هرشب خیالت....
هر شب که از یاد تو شیدا می شوم

بی مهابا سمت دریا می روم

یاد شهد ناب لبخند تو را

از غم مواج دریا می خرم

در  شبای سرد تنهاییه من

یاد تو همچون کبوتر می پرد

من به دنبال کبوتر تا ابد

در سکوت سرد شبها می دوم

واژه هایم پر ز احساس تو اند

شعرهایم با تو زیبا می شود

مثل آواز شب و باران و عشق

با تو از یک بیت غزل خوان می شوم

کاش باشی تا ببینی در سکوتت بازهم

یک نفر همچون کبوتر عاشق است

بسته اند پایم درین ساحل ولی....

من به عشقت سوی دریا می پرم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت12:46توسط بهناز |
منجلاب زندگی

چرا نمی توان دوید به سوی شهر اهل دل

                                                         چرا نمی توان پرید ازین کویر و خاک و گل

زغصه های داغ دل یه ذره کم نمی شود

                                                         به جز صدای غم کسی شریک غم نمی شود

کمر شکسته ام درین سرای بی مروتی

                                                         نمانده نای رفتنم ز شهر بی محبتی

به سوی عشقه رفته ام چه عاشقانه می دوم

                                                          به روی شیشه های شب چه شاعرانه می دمم

صدای پای ابر و باد به کوچه ها که می رسد

                                                           به سبزه زار خشک من یه قطره هم نمی چکد

یه لحظه می رود خوشی چه بی امان دوان دوان

                                                            چراکه غصه می رسد به کوچه ها قدم زنان

چه سر دهم ز بی کسی همیشه شکوه می کنم

                                                            غروب گریه می کنم سپیده گریه می کنم

مرا به زور زندگی نمانده راهه چاره ای

                                                              به جز دعای روز مرگ نمانده آه و ناله ای

                                                   

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت19:37توسط بهناز |
مسافر

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود           وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجورازاوبیچاره و رنجورازاو       گویی که نیشی دورازاو دراستخوانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن باکاروان          کزعشق آن سرو روان گویی روانم می رود

اومی رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان      دیگر نپرس از من نشان کزدل نشانم می رود

بااین همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او               در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین        کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن       من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا     طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود

                                 ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت21:46توسط بهناز |
قفس خالی....

امروز پر خواهی گشود از این اتاق از این قفس

ازحس آزادی بخوان با یک صدا با یک نفس

تا آسمان ها پر بزن ای مرغک تنهای من

یک لحظه حتی برنگرد تاکه نبینی حال من

من در اتاق سرد خود بی تو چه تنها میشوم

با یاد تو با این قفس همپای غم ها میشوم

دراین اتاق بی چراغ نابود شد آواز تو

دراوج بی مهری شکست هم ساز من هم ساز تو

ای مرغ من دلخوش نباش بیرون هوا ابری تر است

دلهای آدمهای بیرون از قفس سنگی تر است

حسرت نخور بر حال من هرچند نیستم در قفس

فرقی ندارد حس من باحس تو درآن قفس

یادت بیاور آن شبا با من که تنها می شدی

من گریه می کردم وتو با من چه همخوان می شدی

ای مرغ من بالا برو بالاتر از خورشید و ماه

جایی برای من بگیرنزدیکترین جا تا خدا

حالا تو دیگر رفته ای من مانده ام با این قفس

دلمرده در سودای شب آواره در باران غم

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت17:35توسط بهناز |
بباربارانکه دلتنگم...مثاله مرده بی رنگم

ببارباران کمی آرام...

که پاییزهم صدایم شد

که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد

ببارباران......

بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه رابشکن

که دردکمتری دارد اگربادسته توباشد

ببارباران.....

که تااوج نخفتن هامدام باریدم ازیادش

ببارباران..درخت وبرگ خوابیدن

اقاقی..یاس وحشی..کوچه هاروزهاست خشکیدن

ببارباران..جماعت عشق راکشتن

کلاغابوته ی سبزوفارابی صدا خوردن...

ولی باران توبامن بی وفایی.......

توهم تاخانه ی همسایه می باری وتامن....

می شوی یک ابرتوخالی

ببارباران........

ببارباران..................که تنهایم

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت19:20توسط بهناز |
بازیچه
صدای عشق را بازیچه ای کردند برای خنده ای کوتاه

نمی دانم چرا اینگونه می خندند به هر عاشق به هر تنها

نفس تامی کشی آواز نامردیست

تمام جرم یک عاشق هوای سرد دلتنگیست

خوشا آنان که می خندندو می گویند عشق سیری چند؟

صدای گریه ی یک عاشق دلمرده سیری چند؟

کجامن گفته بودم تو بمانی تا ابد بامن؟؟

اگر هستی مرنجانم اگر دل می بری نشکن

تمام لحظه های عشق را این دل پریشان حال وتنها بود

به امید کمی لبخند شبا پیوسته بی تاب بود

صدای خنده اش آمد همه اوج وجودم مست شد ازیادلبخندش

ازین دلتنگی و مستی دلم با خنده اش خندید..

ولی ای کاااااااش می فهمید...

که در ژرفای این خنده خیانت می کند فریاد

امان از خلق بی انصاف دل بیچاره راکشتند و کردند طعمه ی صیاد

خیالی نیست بخندندو بسوزانند همه دلهای عاشق را

منم با جمله ای کوتاه و تکراری نصیحت می کنم دلهای تنها را


(به دستانت بیاموز که هرگل ارزش چیدن ندارد)

(به چشمانت بیاموز که هر عشق ارزش دیدن ندارد)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت18:46توسط بهناز |
به سوی تو می آیم..
درون سینه ام بغضی غریب است

 

                 که مدتهاست امانم را بریده

 

دلم می خواهد امشب هم بیایم

 

                بگویم این دل تنها عجب رنجی کشیده

سالروز شهادت علی ابن موسی الرضا تسلیت

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت11:6توسط بهناز |
با گریه می نویسم.....
کوله بار تنهایی ام را بر دوشم می اندازم و می روم..

می روم به ناکجا..جایی که خودم هم نمی دانم کجاست..

می روم چون هیچ کس مراباور نکرد..ازکسی انتظاری ندارم..

من گناهی ندارم ..با اراده ی خود به این دنیا نیامدم..

می روم چون این وچودهیچ و پوچ را حتی در اتاق خود اضافه می بینم..

مرا مواخذه کردند..چرا؟به جرم عشق؟

فکر و یادم بر دوش کسی که دوستش دارم سنگینی می کند...

یعنی عاشق بودن من اینقدر عذاب آور بود؟

می روم جایی که هیچ کس مرا نبیند حتی خودم...

پس در گوشه ای از این کوله بار تنهایی دل شکسته ام را جای میدهم

می روم چون این بغض سنگین..

حتی توان اینکه در نوشته هایم وزن و قافیه بگذارم را گرفته...

دل به بیابانها و جاده ها می بندم..

با پاهای خسته و برهنه این شبهای بارانی را طی می کنم

می روم در آغوش غروب..شاید من هم مانند پرنده ها..

همانطور که به سمت غروب می روم آرام آرام محو شوم

تا دیگر هیچ اثری از من پیدا نشود

می روم شاید غروب جایی در دلش برایم باز کند

آن وقت این موهای ژولیده و پریشان..این چشمهای قرمز و پر اشک

این چهره ی سرخ و قلب سوخته رابا غروب همراه می کنم

این بار با او می بارم و با او می گریم..

تادلشکسته ها بگوید..

چقدر بارش باران در غروب زیباست..

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت19:36توسط بهناز |
حقیقت
ما كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم. ما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند. اين حقيقت زندگي است...

عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.

مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران، اگر نگاهت به آن بالاست و در حال دعا هستي، خدا آن جاست، دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم.

قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن.

كاش مي شد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا كه روزي معشوق از دست نرود.

مي داني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان مي شويد!

نميدانم چه رازيست...؟

فراموش نكن...

شايد سالها بعد در گذر جاده ها

بي تفاوت از كنار هم بگذريم

و...

بگوييم:

آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود!!

... من براي سالها مينويسم...

سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند...

افسوس كه قصه ي مادر بزرگ راست بود...

هميشه يكي بود يكي نبود.
+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت9:33توسط بهناز |

geraph.ir